شب فراق نداند که تا سحر چند است؟
مگر کسی که بزندان عشق در بندست
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانندست ؟
پیام من که رساند بیار مهر گسل؟
که بر شکستی و ما را هنوز پیوندست
قسم به جان تو خوردن طریق عزت نیست
به خاک پای تو کان هم عظیم سوگند ست
که با شکستن پیمان و بر گرفتن دل
هنوز دیده به دیدارت آرزو مند ست
خیال روی تو به یخ امید بنشاندست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکنده است
ز دست رفته نه تنها منم درین سودا
چه دستها که ز دست تو بر خداوندست
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدی زدوست خرسندست
(سعدی شیرازی)